یادداشتهای بندانگشتی از وقایع اطرافمان

+ بند انگشتی - ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ - یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
 

سنت و تجدد

یکی از روشهای رایج تحقیق در علوم اجتماعی تحقیقات تطبیقی است. به عنوان نمونه به مقایسه ذیل توجه فرمایید:

شعر فارسی (سنت قدیم):

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

شعر فارسی (عصر جدید):

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

پس من چگونه پیروهنم را عوض کنم؟

 

شاخصه های مقایسه:

بن مایه شاعر؟

قدیم: شیدایی

جدید: مشغولیت به مد و پوشاکِ نو به نو

 آنچه سد راه شاعر برای رسیدن به هدف است؟

قدیم: کتاب و دفتر

جدید: بطری ویسکی و زلف یار

 

 

+ بند انگشتی - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
 

 یادمه استادمون میگفت در واقعه آتش زدن و احراق بیت امیرالمومنین و حضرت زهرا (س)، سلمان و ابوذر و مقداد کنار نایستادند؛ بلکه سقیفه صحنه درگیری مصداق آیه نور و آیه ظلمت بود، قد و قواره سلمان و مقداد و ابوذر نمیرسید و باید اطاعت میکردند. صحنه، صحنه زور آزمایی ابرانسانها در آن لحظه تاریخ شده بود. صحنه ای که در اوج مظلومیت است چرا که هیچ کسی در جبهه حق نیست که بتواند کاری بکند تا غربت و تنهایی، ولی خدا را در بر نگیرد. احراق بیت از عاشورا هم سنگین تر است. عاشورا 72 یار اجازه حضور پیدا کردند اما مدینه همه از شدت کوچک بودن برای این امتحان بزرگ باید کنار می ایستادند تا جلوی دست و پای بزرگتر ها را نگیرند.

این جنگ ادامه پیدا کرده است. پارسال این موقع خیابانهای ما را تا صبح با ظلمت فتنه تاریک می کردند تا ولایت را به صحنه بکشند و یکبار دیگر جنگ ولی ها و ابرمردهای دو طرف آغاز شود. تا جایی که خودتان دیدید، احمدی نژاد دیگر قدش نرسید که جنگ را ادامه دهد.

ولی این دفعه یک مشت بچه پا برهنه و پاپتی، با همه کوچکی شان میدان را رها نکردند. مثل مورچه هایی که به چنگ فیل رفته اند وسط آمده اند اما حاضر نیستند بگذارند در این جنگ نوبت به آقایشان برسد. عجب اتفاقی است!! در تاریخ کم سابقه است!

آدم از وحشت، نفسش در سینه حبس میشود وقتی یادش میاید با دست خالی به چه جنگ پیچیده ای پا گذاشته ایم. ما صفر هستیم و بازی کردن در پازل ابرمردها را که بلد نیستم، اما تصمیم گرفته ایم این دفعه هیچ گردی بر قبای آقای ما نشیند. عجب کار ترسناکی کردیم. از فیلمهای ترسناک هم ترسناک تر است. ما اگر یک روز هالیوود بزنیم. صحنه های وحشت فیلمهای ما را این صحنه ها تشکیل خواهد داد!!

حالا یک سال است که داریم «ظلماتٌ بعضها فوق بغض» را تحمل می کنیم. وضعی که: «اذا اخرج المومن یده لم یکد یراها»! غیر از این است؟ حالت کوری بهمان دست نداده است؟ جلوی پایمان پیدا نیست! دستمان را دراز می کنیم از شدت ظلمت سایه اش را می بینیم؛ غیر از این است؟ کار، کار بزرگی است. راه را درست انتخاب کرده ایم اما عجب راهی است:

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود

اما یک صفت بد داریم که کار تا امروز طول کشیده است. در این شب ظلمت کمتر به دنبال نور هستیم. حواسمان پرت شده. نور نمی خواهیم؛ میخواهیم خودمان یک جوری حلش کنیم. شده با کتک خوردن یا کتک زدن. فرقی نمی کند؛ مهم این است که خودمان بدون کمک  نور میخواهیم حلش کنیم!!

رفقا خدا مهربان است؛ نور دارد؛ صاحب نور هم است. ما هم به نور احتیاج داریم؛ غیر از این است؟ نور، نور، نور، نور: «الله ولی الذین آمنوا، یخرجهم من الظلمات الی النور»

از کوشه ای برون آی ای کوکب هدایت!

+ بند انگشتی - ۳:٠۱ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
 

این روزها همه فرصتها برایم فرصت مطالعه «رفت» و «برگشت» هاست. این روزها هر رفتی را که می بینم، به سرعت دنبال زمان بازگشت آن هستم. از خودم میپرسم کی برمیگردد؟ هر برگشتی که می بینم به سرعت به دنبال زمان رفت آن هستم. از خودم می پرسم کی رفته بوده که حالا برگشته؟

برخی از این رفت و برگشتها دلها را با خود می کشند. برخی کارشان زوری است؛ یعنی چه بخواهی و چه نخواهی تو را میبرند.

 آنها که مهربانند. میایند و دامن کشان میروند. دلها اسیر طره گیسویشان میشود. آمد و رفتشان میشود مصداق «خوف و رجا». برخی آمدنشان امید(رجا) است و برخی رفتنشان! برخی رفتنشان خوف است و برخی آمدنشان! خلاصه تاریخ زیر سم این سواران دائما به زلزله است. مثل شاهی که برگشتن اش بعد کودتای 28 مرداد غم بود و رفتنش در 26 دی 57 شادی. و مثل امامی که رفتنش در 13 ابان 42 غم بود و آمدنش در 12 بهمن 57 شادی.

این روزها فرصت مطالعالتی جدیذی داده شده است. اما قرار گذاشته است 13 خرداد بیاید و 14 خرداد برود. کسانی که به امام دل بسته اند، این روزها بلور دلشان زیر بار امتحان مقاومت در مقابل این خوف و رجایی است که به یکباره به دلشان میریزند.

اما یادتان هست که امام در سایه مادرش آمده است؟ فرق مادر را با پسر دیده اید؟ فرق کار مردانه با کار مادرانه را دیده اید؟ فرق کار خوف و رجای پدرانه را با مادرانه را احساس کرده اید؟ سیر کنید ببینید پیدا می کنید تفاوت این دو را؟

اولا خودتان فکر کنید بعد بخوانید سطرهای بعدی را.

.

.

.

یادتان هست که 3 جمادی یعنی 17 روز پیش میخواندیم:

تو بستر ببین/ مادر خمیده/ نفس میکشه/ بریده بریده

می ترسم خزون بشه/ میترسم بهار نشه/ میترسم که مادرم میخوابه بیدار نشه...

 

مادرها اگر قرار باشد که به قهر و آشتی امتحان کنند بچه را؛ اول میروند و بعد زود بر میگردند. امتحان به فراق نمی کنند چون مادرند. امتحان به فراق کار پدرهاست. مادرها دل ندارند ببینند که بچه به فراق دچار است. اگر هم مجبور بشوند قهر کنند، خودشان زود آشتی می کنند و بر میگردند. اگر به مادرها باشد امتحان فراق همیشه کوتاه است. اگر به مادرها باشد همیشه آخر داستان ها خوش است. اگر به  مادرها باشد هیچ وقت حافظ نمی گفت:

«اگر به دست من افتد فراق را بکشم/ که روزگار هجر سیه باد و خوانمان فراق»

مادر ما فقط 17 روز به بچه شیعه هایش درد فراق چشاند و زود برگشت و امروز روز تولدش است.  حالا میشود از او خواست بین ما و پدرمان وساطت کند و برای این قهر و آشتی 1000 ساله چاره ای بیندیشد.

+ بند انگشتی - ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ - جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩
 

هنوز اکثر تعلقات خانوادگی ام در تهران است. ده سال اخیر را در یک حالت 2گانه گذرانده ام. اکثر نیمه اول را تهران بوده ام و خیلی کم از نیمه دوم آن را. گاهی اوقات فامیلها وقتی من را می­بینند خیلی از دیدن مجدد من خوشحال میشوند میگویند «چرا نیستی؟» که برای خودم هم جالب است. من تقریبا آنها را فراموش کردم اما آنها هنوز فراموش نکرده اند. فکر می کنم به من حسودی می کنند.

مدتی است نیازهای خانوادگی، زود به زود پایم را به این شهر شلوغ و دوست نداشتنی باز می کند. شهری که وقتی آن را به عنوان وطنم یاد نمی کنم از طرف فامیلها مورد شماتت واقع میشوم.

شاید باور نکنید ولی دیروز دوباره به این شهر غریب رفته بودم. باید تهرانی باشی و شهرستان زندگی کنی تا بفهمی چقدر این شهر بدرد نخور است. اگر تهرانی هستی، کافی است جرئت کنی تا مدتی از اون کنده بشی و مدتی بدون اون زندگی کنی. خیلی راحت میفهمی که شهر غریبی است. (غریب هم به معنای دور است نه به معنای مظلوم). شهری که روزنامه نگارش برای همه شهرها مینویسد ولی از روزنامه نگاران دیگر شهرها اصلا نمی خواند. مدیرش برای همه شهرا تصمیم میگیرد و تصمیم مدیر دیگر شهرها بر او اثری ندارد. شهردارش میتواند رئیس جمهور شود. ولی رئیس هیچ شهری نمیتواند شهردار آن شود...

شاید باور نکنید من دیروز تهران بودم.

دیروز دوباره تهران بودم. رفتم تهران برای دیدن کسی. اما به اندازه یک «دور نویس» یا همان «فاکس» به من محل گذاشتند. گفتند برای کسی که میخواستی ببینیش پیغام بنویس و بزار و برو. چون نمی دونیم چرا نیومده.

شاید باور نکنید، من دیروز دوباره طهران بودم.

ماشین را گذاشتم در خانه و با تاکسی دایی در خبابانهای تهران ول میگشتم. خیابانهایی که به برکت طرح ترافیک خیلی وقت است ندیده بودمشان. برخی اصلا جدید بودند. تا حالا چارراه سیروس را از درون ماشین ندیده بودم. از درون مترو دیده بودم.

شاید باور نکنید، دیروز طهران بودم.

التبه دایی خودش پشت فرمان بود. دنبال مسافرهایش آمده بودم که مسافرهایش را ببینم. دایی و مسافرهایش. از گدای سر کوچه حاج محمود اینا که باید میرساندیمش به سر باشگاه که جوراب بفروشد و در راه یکسره برایمان سلام آخر نماز را بخواند. تا آن خانم محجبه ای که وقتی کنار خیابان دیدمش یاد عکسهای راهپیمایی های  57 قم افتادم. خدا ناخواسته چند بار دور میدون خراسان چرخواندش تا هر بار آنهایی که میخواهد را سوار کند. دایی تاکسی رانی نمی کند. آرام در تاکسی اش نشته است و نشانه ها را سیر میکند. چند سالی است که به مقام اجتهاد در نشانه شناسی رسیده است. مثل آن عرق فروشه که وقتی پیاده شد گفت از سال 55 که یک شب کرکره مغازه را پایین کشیده، هنوز بالا نکشیده تا الان. بعد هم از 55 تا این لحظه بیکاری طی کرده  است. همه چیز هم هنوز درون مغازه هست. باورتان میشود؟ من دیروز تهران بودم.

دیروز طهران بودم. زیر پل ری، یک پیرزن عرب با آن خالکوبیهای نامنظم با دختر جوانش راه میرفت. عجیب است که این دو به هم شبیه بودند اما اصلا به هم نمی آمدند.

دیروز تهران بودم. زیر پل ری، پشت سر آن پیرزن عرب، زن میان سال دیگری آمد که دختر 10-11 ساله اش با لباس عروسی اش بیرون آمده بود. شاید باور نکنید.

شاید این راه پیمایی ها که در این روزها در شهرها بر علیه بی حجابی انجام میشود روی من هم اثر گذاشته است. دیروز دیدم که زنهای تهران حجاب ندارند. لفظ بدحجاب بر آنها صادق بود همان بی حجابی درست بود. بدنشان را به حد متعارف در عرف شهرشان پوشانده بودند اما حجاب نداشتند. هیچ حجابی بین آنها و دنیا نبود.

شاید باور نکنید، دیروز ط.. ت..هران بودم.

شهر بین الطلوعین. شهری که فقط پولدارها بین الطلوعین خواب هستند و مردم عادی 5 صبح از خانه برون میزنند. حالا میخواهد ساعت نماز شب باشد یا ساعت نماز ظهر. ساعت زندگی نه با آفتاب و نور کار دارد و نه با صوم و صلاه. زندگی باید و باید راس ساعت 8 آغاز شود. همه پایین شهری ها باید ساعت 5 بیدار شوند و بین الطلوعین را درک کنند و با مترو خود را به بالای شهر برسانند تا چرخ آنهایی که بین الطلوعین خوابند بگردد. تهران شهری است که شعار کتاب «مدیریت یک دقیقه ای» در آن جاری است: «بین الطلوعین بیدار باش تا روزی ات زیاد شود و آن وقت روزی رئیست هم زیاد میشود. آن وقت او هم میتواند روزی تورا به تو پس بدهد.»

شاید باورتان نشود دیروز تهران بودم

شهر پسرهای پرس سینه و کول و دنبل و پاور لیفتینگ. یکی از پامنار و یکی از پاساژ کویتی ها. فرقی نمکند وقتی سوار مترو میشوند خیلی تفاوتی نمی کنند. برخی هم از دور مچشان پیداست که کارشان در انبار آهن است نه پامنار.

و شهر پسرهای لاغر و سیخ تو پریز و خروس لاری. شهر پسرهایی که از ترمینال جنوب تا میرداماد و تجریش ملایم میآیند و میروند و یکسره با همراه مونثشان محتوای inbox موبایلشان را مرور می کنند و راجع به آخرین تغییرات در برنامه فرهنگسرای ارسباران تبادل نظر می کنند.

شاید باور نکنید من از «ط...تهران» برایتان صحبت می کنم؛ از تهران شهر انتخابها!

 

+ بند انگشتی - ٤:۱٤ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
 
Designed by http://template.persianblog.ir/